امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

تولدمون مبااااااااااارک

سلام  سلام اول از همه تولد بابامیثم و خودم مبارک آخه تولد بابا 24شهریور بود و تولد من فرداش یعنی دیروز25شهریور انشاالله سایه ات همیشه بالای سرمون باشه تولدت مبارک عزززیزم امسال تولدمون خدا کادوی بزررگش که شما هستید را به ما داد و اولین بار بود که شما توی جشن تولدمون بودی.خدااااااایا شکرت اصفهان خونه ی باباجان اینا یک تولد کوچولو واسه ی هردومون گرفتن و اما چندتا عکس از امیرحسین جووووونمون عاشق پارک رفتن و تماشای فواره ها تماشای بچه ها که دارن تاب بازی میکنن به به چه لواشکی عاشق ماهی های خونمون اولین باری که خودت تنهایی ایستادی کنار تخت و من چقد...
26 شهريور 1392

بوس بوس بوس

وااااااای خداااااااایییییییا دیروز پسریم قندو عسلیم واسه ی اولین بار بوسم کرد الهی فدات بشم که تا میگیم بوس کن اینقدر قشنگ بوووووووس میکنی  عاااااااااشقتیم نفس مامان و بابا   ...
15 شهريور 1392

این روزها........

سلام گل پسرمامان بعد از یک مدت تاخیر جییییییگر مامان الهی فدات بشم خوووووفی  بنا به دلایلی یک مدت بین یادداشتهای من واسه ی شما تاخیر افتاد که یکی از دلایلش خود شمایید چرا که زدی صفحه کلید کامپیوترو داغون کردی و من وقت نکردم یک جدیدشو بخرم البته این روزها مهمون هم داشتیم و من سرم حسابی شلوغ بود اول خاله های من اومدن خونمون بعد هم باباجان اینا به همراه خاله فاطمه و پریاجوووونیم که از مسافرت مشهد و شمال برمیگشتن اومدن خونمون و ما هم پریروز باهاشون اومدیم اصفهان.همین روز اولی سرماخوردی و شبش حسابی تا صبح بی قراری کردی تا اینکه دیروز رفتیم دکتر و الان خدارو شکر بهتری. این روزها اتفاقهای قشنگی واسه شما افتاد که حسابی منو...
12 شهريور 1392

اولین کفش وروجکم

  اولین باری که کفش پوشیدی عسسسسسسسسسلم و کلی باهم توی حیاط بازی کردیم حالا چشم شما به شلنگ آب افتاد و به هیچ رقمی نمیدادیش پس از تلاشهای فراوان با توپ حواستو پرت کردم و بعدش آب بازی کردیم و در پایان به زور شما را بردم توی خونه دوستت داریم شیرین عسلمون   ...
27 مرداد 1392

پسرم عاشق گردشه

نفس مامان الهی فدات بشم که وجودت چه شور و حالی به خونه میده چند شب پیش بابامیثم ما را برد بام تهران چقدر خوش گذشت تا ساعت 2شب اونجا بودیم و شما انگار نه انگار که از وقت خوابت گذشته سر حال بودی چون شب بود نتونستم زیاد ازت عکس بگیرم مدیر کوچک در دفتر بابامیثم    موفق باشی بابامیثم   ...
26 مرداد 1392

تازه های اوایل ده ماهگی

  جیگر مامان اولین شبهای قدر شما هم گذشت امیدوارم خدا بهترین تقدیرو برات مقدر کرده باشه شما را یک شب بیشتر نبردم احیا که اون هم از بس بدخواب شدی شبهای دیگه نبردمت و دوتایی خونه موندیم. امیرحسین جووونم نتونستم شما را از پستونک بگیرم و شکست خوردم راستش فقط همون یک روز طاقت آوردی و شب شروع کردی به غر زدن البته روز هم کمتر خوابیدی آخه پستونک شده وسیله ی خواب شما .بابا میثم هم شب اومد و شما رو برد بیرون و واست یکی که نه دوتا خرید بابا میگفت نمیدونی امیرحسین چقدر ذوق کرده بود و همون توی داروخونه میخواست پستونکو بذاره دهنش.        پسر باهوش من فکر کنم زود زبون باز کنی آخه بیشتر وقتا مخصو...
20 مرداد 1392

پسریم و کارهاش....

عزیز دلم دو روزه که که تا میبینی بابامیثم داره میره بیرون میزنی زیر گریه و میخوای باهاش بری.باید حواستو پرت کنم تا بابا یواشکی بره بیرون.حالا مگه یادت میره هی نگاه به در میکنی. عاشق اینم که وقتی توی حال و هوای خودتی و داری بازی میکنی بشینم و فقط نگات کنم دیشب،یهویی تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه قرآن،آخه خاله عاطفه و خاله عطیه میخواستن برن و ازمون خواستن که باهاشون بریم. اونجا واسه ی شما کتاب و سی دی درمورد داستانهای پیامبران خریدم. و واسه ی سومین بار پستونکت گم شد و من تصمیم گرفتم که اگه بشه دیگه پستونک نخوری من نمیدونم شما چرا علاقه ی خاصی به لیوان یک بار مصرف داری ؟؟ ...
7 مرداد 1392

این روزها.....

  عزیز دلم پسر نازم داری هرچی بزرگتر میشی شیطونتر میشی و شیرینتر،دیگه خودت بدون کمک ما چند دقیقه ای میشینی.همش وقتی از چیزی خوشت میاد داد میزنی و میگی اده اده... یعنی بده.دیگه جونم واست بگه که چند روزه خاله عطیه به عشق شما راه طولانی را طی کرده اومده تا شما را ببینه واسه ی همین این چند روز حسابی مشغولیم و منم تنها نیستم و خاله هم شما را عصرها میبره پارک و شما که حسابی عاشق پارک رفتن شدی و هی میگی دد دد .فقط کافیه شعر تاب تاب عباسی را واست بخونیم اینقدر ذوق میکنی که نگو.الهی فدات بشم که دیگه یک دقیقه هم نمیشه ازت غافل شد. اینم پسریم که عاشق نون بربریه ببیی سواری سیب خوردن گل پسری   ...
1 مرداد 1392

خداجونم شکرت

پسر نازم خدارو شکر بهتر شدی و دیگه از دونه های قرمز خبری نیست.البته هنوز بعضی وقتا یکم غر میزنی اما بازم شکر و این عکست هم واسه ی اینکه خیال خاله عطیه راحت بشه که خوب شدی. نگران نباش خاله جون ببین دیگه قرمز نیستم   عسل مامان پنج شنبه قرار بود ما افطاری بدیم که بنا به دلایلی عقب افتاد واسه ی همین بابا میثم رفت دنبال عزیز و عمه فاطمه و عمو مجتبی تا باهم افطار بریم شاه عبدالعظیم(ع) آخه عزیز چند سالی بود اونجا نرفته بود و دوست داشت بریم اونجا.      امیرحسین جونم در حال خوردن بستنی قیفی نوش جونت عزیییییییییزم و بازم عکسهای قشنگ که عمه واست درست کرده ...
23 تير 1392